X
تبلیغات
رایتل

گفته های دل من زیر آسمان خدا

دل نوشته هام
چهارشنبه 16 بهمن 1387

زنگ نقاشی و کدو تنبل

داستان طنز

زنگ نقاشی و کدو تنبل

      سر کلاس نقاشی نشسته بودیم. خانم معلم با صدایی گرفته و فکل 

      طلائیش که انگار داشت از مقنعه ش فوران می کرد گفت: بچه ها  

      موضوع نقاشی امروز یه کدو تنبل چاق و چله .... بعد یه کدوی  

     بدقواره رو، روی تخته سیاه کشید که به همه چیز شباهت داشت الا  

     خود کدو...

     زنگ نقاشی همیشه عجیب ترین بود. موضوع عجیب، خانم معلم  

     عجیب و .... با این طرز تفکر که همه ی خانما دارن خودشون  

     می کشن که لاغر بشن انوقت این کدوی خوش قیافه هی می خوره  

     و چاق می شه، رفتم سراغ مداد رنگیام. در جعبه ی مداد رنگی مو  

     با در اووردن شکلک برای خانم معلم که پشتش به ما بود، باز کردم.  

     اما هنوز در جعبه کاملاً باز نشده بود که سایه ی سه تا بید لیلی افتاد  

     رو سرم. بله دقیقاً مشخص بود که لیلی خانم و دارو دستشون مثل  

     همیشه از آخر کلاس قشون کشی کردن کنار میزم و با چند تا تعریف  

    و تمجید، خربزه دادن زیر بغل من بدبخت. دفترای نقاشی، رو میزم  

    ردیف شد. نقاشی ها همه کار خودم بود و نمره هاشونو اون سه تا تنبل  

    از خود راضی می گرفتن. کارمو شروع کردم. نه اینکه خیلی از کدو  

    خوشم می یومد به جای یه کدو باید چهار تا کدو از اون درشتاش  

    می کشیدم که بیست کله گنده رو شاخش باشه. جعبه ی مداد رنگی مو  

    نگاه کردم ببینم چی تو چنته دارم. مداد قهوه ای که نوکش شکسته. مداد 

    زرد داره کم کمک تموم می شه. سبز کاکتوسی گم شده. رنگ نارنجی  

    مداد رنگی ها رو هم دوست ندارم(اصلاً این رنگ و هر کس تو جعبه ی 

    مداد رنگیا گذاشته بی سلیقه بوده و احتمالاً چهار کلاس بیشتر سواد نداره. 

    من که نمی بخشمش) با بدبختی زیاد و بعد از کشیدن نقاشی لیلی و فرشته  

    و مینو، نقاشی خودمو تموم کردم. بچه ها دزدکی دفتراشونو گرفتن و با 

    خیال راحت در حالیکه خستگی تو چهرشون دیده نمی شد، روی نیمکت  

    لم دادن. خانم معلم بعد از چند دقیقه اعلام کرد که وقت تمومه و نقاشی 

    هاتون رو می بینم و طبق عادت همیشگیش که نقاشی ها رو از آخر به  

    اول می دید رفت سراغ میز لیلی و دارودستش. منم تو این فاصله کتاب 

    فارسی رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. که زنگ بعد واسه پرسش  

    داوطلب باشم... خلاصه با نزدیک شدن خانم معلم به میز ما با سرعتی  

    بالغ بر یک اثر انگشت کتاب فارسی رو از دید خانم معلم مخفی کردم و 

     دفتر نقاشی جایگزین اون شد.

    خانم معلم دفتر و باز کرد اما هنوز چشمش به نقاشی نیفتاده بود، که با  

    صدای بلند خندید و نقاشی رو نشون من داد وبا طعنه گفت: شاهکاره.  

    دقیقاً همونه که من گفتم. حالا نقاشی من چیه؟!! یه دونه کدوی رنگ و  

    رو رفته که بیشتر شبیه بادوم زمینیه تا کدو و برگای سبزی که خوراک  

    چند تا کرم کج و کوله شده. از خانم معلم رحم و مروت بعید بود. اما در 

    حالی که دست به سینه وایساده بود گفت: تو نمره ت و قبلاً گرفتی البته  

    تو دفتر بچه ها ... بعد از این که حرفاش رو زد، نقاشی من و از دفتر  

    جدا کرد و به دیوار چسبوند و جلوی همه ی بچه ها (که می خواست 

    براشون درس عبرت بشه) گفت: ایبار فداکاری کردی اما بار دیگه  

    یادت باشه به جای اینکه برای دوستات نقاشی بکشی بهتره کار خودتو 

    درست و حسابی انجام بدی که دیگه از این فجایع به بار نیاد... در  

    ضمن دفعه ی دیگه بخشش در کار نیست. با چشمایی از حدقه در اومده 

    پیش خودم گفتم: ای بابا این خانم معلمه از کجا فهمیده که هر سه تا نقاشی 

    کار من بوده ....؟!!!! سر مبارکتونو به درد نیارم. با ترس و لرز رفتم  

    میز آخر و دیدم لیلی خانم و دارودستشون دارن برام خط و نشون می کشن 

    که بذار زنگ تفریح بخوره خوراکی تو کیفت نمی ذاریم.

   دفترای بچه ها رو یکی یکی نگاه کردم. چشمتون روز بد نبینه بالای هرسه 

   تا نقاشی اسم خودم و نوشته بودم و چشم نخورم الهی، سه تا تاریخ متفاوت 

   زده بودم. خلاصه هم لو رفتیم، هم آبروی چندین و چند سالمون رفت زیر 

   علامت سؤال...  

   متولدین دی عزیز: 

                     گلای من تولدتون مبارک: 

 

   بدری ۷             محمدرضا ۱۲             مهسا ۱۶  

             داداش آواره ۲۷           حسین ؟ 

 

 

   متولدین بهمن عزیز: 

                      گلای من تولدتون مبارک: 

    

  شهره ۶          شادی ۶             سالی ۲۲