X
تبلیغات
رایتل

گفته های دل من زیر آسمان خدا

دل نوشته هام
پنج‌شنبه 26 آذر 1388

شیطنت شب یلدا

شیطنت شب یلدا

شب یلدا منو خواهرا با مامان پری و بابا، خونه مادربزرگ

مهمون بودیم. هنوز از راه نرسیده بودیم که، قایم باشک رو

شروع کردیم. خواهر بزرگه که گرگ شده بود (چقدر بهش

می یومد) و من و خواهر کوچولو قایم شدیم.

یک ساعتی از بازی گذشته بود و خبری هم از خواهر کوچولو

نبود. تمام خونه رو زیر و رو کردیم. همه نگران بودن! یواشکی

سوراخ سونبه های خونه رو می گشتم و آروم می گفتم: کجایی

بلا؟! ... کجا قایم شدی؟! یه جایزه پیش من داری اگه تا یک

ساعت دیگه همه رو سرکار بذاری!! یه مشت از اون آجیلایی

رو که از ظرف بلور کش رفتم، بهت می دم!! ...

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود، که یکدفعه خواهر کوچولو با

موهایی ژولیده وسط اتاق پیداش شد و همه با صدای جیغ من

پریدن تو اتاق. مامان با نگرانی اومد کنار خواهر کوچولو و گفت:

چرا صورتت سرخ شده؟! لبو مالیدی به صورتت؟! منم با بدجنسی

گفتم: ماتیک قرمز زده!!! با حالتی خنده دار گفت: نه زیر کرسی قایم

شده بودم!!... وای هوا چقدر گرم بود!! داشتم زنده زنده می پختم!!

وای مردم!! ... خلاصه همه تا دو ساعت فقط می خندیدیم...

سه‌شنبه 3 آذر 1388

ازدواج سنتی و مدرن

مراسم ازدواج مادر بزرگ؛ اون قدیم ندیما

مادربزرگ جوان بی خبر از همه جا، صدای دق الباب خانه به صدا در می آید.

برادر بزرگ درب خانه را باز و مادر بزرگ جوان به سرعت باد در اتاقی پنهان می شود. احتمالا که نه، صد در صد خواستگار آمده و مادربزرگ 15 ساله در فکر اینکه باید درس را رها کرده و همسر مردی شود که تا به حال او را زیارت نفرموده. شیربها، مهریه 500 تومان و سه دنگ خانه آقای داماد.

یک هفته بعد قرار عقد و دو سال سکوت تا ازدواج، خرید عروسی به انتخاب خانواده و جشن عروسی و در نهایت سپردن عروس به دست داماد... سالها بعد درب خانه باز می شود و چند بچه قد و نیم قد به اندازه یک تیم فوتبال هویدا...

مراسم ازدواج نوه؛ یک هفته پیش

دختر خانواده از قبل داماد رو می شناخته (احتمالا سر کلاس درس عاشق هم شدن) و کمه کم 3 سال از نزدیک از جیک و پیک هم خبردار بودن. تو مراسم خواستگاری عروس خانم با شنیدن صدای در مثل توپ پرتاب شده و درب خونه باز می شه و با لبخندی نگاه این دو با هم تلاقی پیدا می کنه. خانواده عروس و داماد می رن پذیرایی تا صحبت ها رد و بدل بشه. عروس خانم با فنجان های قهوه وارد پذیرایی و در حالی که روسری مبارکشون تا اواسط سر رسیده، به سمت آقا داماد حرکت می کنه، بعد برای صحبت، دختر و پسر به اتاق مجاور تشریف می برن... پسر میگه: روشنک چرا لباس آبی تو نپوشیده بودی؟ و دختر با پس گردنی که به پسر می زنه، میگه: تو مراسم نامزدی لباس اسپرت نمی پوشن ... بی سواد. خلاصه سرتون رو به درد نیارم، مهریه به تعداد سالهای تولد عروس خانم، 1358 سکه طلا، 6 دنگ خانه، یک باب مغازه دو دهنه، یک ویلای دو درب در منطقه خوش آب و هوای رامسر به اضافه یک سرویس برلیان ناقابل. مراسم عروسی در یکی از هتل های بزرگ شهربا لباس عروس الماس نشان، آرایش آنچنانی و یه قبیله مهمان و دوست و همسایه.

در انتها داماد با کوله باری قرض و قوله با این اعتقاد که بچه نصفش هم خطرناکه راهی ماه عسل میشه و احتمالا روزگار خوبی در انتظار اونهاست... 

مطلبی رو که این هفته براتون گذاشتم ورودی یکی از گزارشهام درباره ازدواج های سنتی و مدرن توی صفحه زنان یکی از نشریات محلی بوده.  

نظر شما چیه؟؟؟