X
تبلیغات
رایتل

گفته های دل من زیر آسمان خدا

دل نوشته هام
سه‌شنبه 12 شهریور 1392

بگو

هر چه میخواهد دل تنگت بگو


بعدن نوشتم: می تونید از من درباره وبلاگم سوال بپرسید. یا اینکه پیشنهاد بدید و انتقاد کنید. یا اینکه از خودتون و دلتنگی هاتون بگید.... منتظر کامنتهاتون هستم دوستای خوبم



دلم میخواد بگم: بابا من به کی بگم پسر دایی 11 ساله من (آرمین) با دست شکسته به بنده قلاب بافی یاد میده! تازه داره واسه آجی کوچولوش (آیلین) پیرهن می بافه!

پنج‌شنبه 7 شهریور 1392

خواب ها و تعبیر اونها

سلام دوستای خوب من

خیلی وقته ذهنمو به خودش مشغول کرده. از کودکی. از وقتی که خوابهام من رو تحت تاثیر خودشون قرار می دادن. بعضی از خوابهامو خیلی دوست دارم، چون توی خواب کسی رو با چشمام لمس می کنم، که توی بیداری محاله ببینمش....

اما بعضی خوابها برای من ملموس و دست یافتنی هستن. 

من مدتی اسب سواری می کردم. 6 سال پیش. اما به دلایلی دیگه ادامه ندادم. تا اینکه قصه خوابهای مربوط به این قضیه شروع شد. خواب می دیدم روی اسب نشستم و از بین جنگل سبز و زیبایی عبور می کنم. هر بار که از خواب بیدار می شدم، و به یاد این خواب می افتادم به اون دوران غبطه می خوردم... اما چند ماه پیش در کمال ناباوری این خواب تعبیر شد....

توی جنگل شمال با یک اسب سیاه...

خوب این خاطره رو نوشتم تا شما هم برای من از تجربه خوابهاتون و تعبیر اونها بنویسید......


بعدن نوشتم: 95 درصد خوابهام توی خواب روی هوا راه می رم و می رقصم، که البته خیلی خیلی دوست دارم تو بیداری این اتفاق بیافته

شنبه 2 شهریور 1392

زیر درخت چنار

سلام دوستای گل خودم

پنج شنبه و جمعه هفته پیش من و همسرم به اتفاق چند نفر از دوستان (که البته نسبت فامیلی هم داریم) رفتیم خارج از شهر ...

پنج شنبه قرار بود مراسم ازدواج محمد و شقایق عزیز باشه اما به خاطر مرگ یکی از اعضای خانواده مراسم کنسل شد.

من و همسرم برنامه ی خارج از شهر رو تدارک دیدیم تا عروس و داماد ما غصه کنسل شدن مراسم رو نخورن. و البته شب بسیار خوبی بود. زیر درخت چنار چادر زدیم. آتیش روشن کردیم، گپ زدیم، شام خوردیم. تازه همسری درخت رو چراغونی کرده بود. عروس خانوم هم موهاشو فر اس زده بود که خیلی خوشگل شده بود. تو جاده هم همسری براشون بوق می زد و ما حس میکردیم تو ماشین عروس نشستیم.....

و اما چون شب حرکت کردیم یه نموره حس فیلم کلبه وحشت بهمون دست داد که خودمون رو زدیم به اون راه....

فرداش بقیه اعضای خانواده به ما پیوستن. کلی تاب بازی کردیم. رقصیدیم. قدم زدیم. با اجازه صاحب باغ انگور میل فرمودیم. والیبال بازی کردیم. لازم به ذکره که تجهیزات رفاهی، نور و بازی کار همسری بود. دستشون درد نکنه.

..... دلم وا شد به خدا همیشه به گردش


مهم نوشت: ببینین من چه دختر خوبی هستم. از فاز غم زدم بیرون.