X
تبلیغات
رایتل

گفته های دل من زیر آسمان خدا

دل نوشته هام
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392

پدرم روزت مبارک

روز همه پدر جونا مبارک

برای پدر جون مهربونم

ببخشید اگه درهم و برهم شده. آخه الان حرفای دلم رو نوشتم.

بابایی کودکی من! خیلی دوست دارم. یادته وقتی کوچولو بودم با هم  (دو نفری) می رفتیم سفر؟ من همش تو راه خواب بودم. تو هنوزم از خاطرات اون موقع واسه همسری تعریف می کنی و کلی می خندیم.

من دختر بابا بودم. بابایی کودکی من! من با دستای مهربون تو بزرگ شدم. تو همه خوبی های دنیارو بهم یاد دادی. تو بهم یاد دادی اگه کسی بهم بدی کرد جوابش رو به خوبی بدم. تو گفتی مهربون باش و خانم.

وای که چه لذتی داشت. یادته اون روز مدرسه که اومدی دنبالم؟! گفتم بابایی برام یه میز تحریر می خری؟ گفتی: بله بابا هر چی بخوای برات می خرم. فرداش که اومدی دنبالم تو صندوق عقب ماشین یه میز تحریر اندازه خود خودم بود. بابایی یادته چقدر خوشحال شدم؟

یادته وقتی ناهار تموم میشد میگفتم: من تو بغل بابا. بعدش بدو بدو می اومدم تو بغلت می خوابیدم. وای که هر چی از اون روزا بگم کمه.

دوچرخه سواری و تیراندازی رو تو بهم یاد دادی. با اینکه ظریف و نحیف بودم اما بهم امید دادی که میتونم سوارکار خوبی باشم.

اشکامو پاک میکردی. وقتی گریه میکردم میگفتی: بابا گریه نکن دل منو میلرزونی.

الان هم که خونمون از هم جداست بازم زنگ میزنی و میگی دلتنگ منی. 

بابا جونم نمی دونی وقتی شنیدم تصادف کردی چه حالی شدم. زنگ زدم بهت گفتم: پدر جون الهی بمیرم تصادف کردی. گفتی: نه بابا خدا نکنه. هیچیم نشده بابا. خوب خوبم. تو خودت خوبی بابا؟ الهی بمیرم هنوزم سینه و انگشت دستت کبوده.

بابایی آغوش مهربونت رو دوست دارم. دستای عزیزت رو دوست دارم. دستای زحمتکش باباجونم. 

خیلی بغض تو گلومه. الهی هزار سال زنده باشی.

راستی بابایی! راستشو بگو تو فرشته نیستی؟!